چاپ        ارسال به دوست

گفت و گو با بازنشسته خوش ذوق و مجموعه دار مخابراتی

 

 

بهرام مولایی هلق متولد 1318 از علمدار (هادی شهر جلفا تبریز)است. در جوانی در رشته ادبیات تحصیل کرده ، او در مورد نحوه و چگونگی ورودش به مخابرات می گوید: من روزها کار ساختمانی می کردم وعصرها وقتم آزاد بود ، برای بعداز ظهرهایم دنبال شغل و کار مناسبی بودم که به من کار کردن در بخش اطلاعات تلفن مخابرات آن زمان یا همان 118 فعلی معرفی و پیشنهاد شد و به این ترتیب من در تاریخ یکم آذر ماه سال 47 وارد مخابرات در خیابان ناصر خسرو و در قسمت اطلاعات تلفن (صفر هشت) مشغول به کار شدم.

بهرام مولایی می گوید:" زمانی که من در اطلاعات 118 مخابرات مشغول به کار بودم یک شب در میان شیفت شب داشتیم و 16، 15 گروه متشکل از خانمها و آقایان بودیم.اطلاعات بصورت میکروفیلم شده بود، فیلمها را داخل دستگاه می گذاشتیم، شماره ها و اعداد و ارقام بزرگ می شد و ما می توانستیم این اطلاعات را به مشترکان ارایه بدهیم ولی قبل از ما و در گذشته گویا اطلاعات و شماره تلفنها در محفظه ای به صورت گردانه های فلزی بوده و قبل تر از آن هم داخل گردانه ای چوبی بود که آن را دیگر من ندیده بودم."

وی ادامه می دهد:" سال 52 که به ساختمان 118 در خیابان اکباتان نقل مکان کردیم دیگر اطلاعات بصورت میکروفیلم شده بود ،روی فیلمها حدود 20 هزار شماره تلفن ثبت شده بود که آن را زیر دستگاه می گذاشتیم و شماره مورد نظر را پیدا می کردیم و به مردم اعلام می کردیم، بعدها هم که همه این اطلاعات و شماره تلفنها به صورت کامپیوتری درآمد.

از او می پرسم چه سالی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟ می گوید: من سال 51 با همسرم "حُسن جهان" که از همشهریانم بود ازدواج کردم و صاحب 2 فرزند به نامهای مهران و مریم شدم.

"عشق به جمع آوری کلکسیون"

تا به این قسمت یک معرفی اجمالی داشتیم از بهرام مولایی هلق به عنوان کارمند مخابرات ولی موضوع اصلی که باعث این گفت و گو شده عشق و علاقه وی به جمع آوری بلیت اتوبوس ،کبریت وکارت پستال از قدیم تا به حال بوده است.
بله، جناب مولایی یک مجموعه دار است که در زمینه هایی که نام بردیم از 60 سال پیش تاکنون فعالیت داشته وهمچنان دارد.


"اولین بار"

می پرسم چه شد که اولین بار متوجه شدید که به تصاویر، اماکن و آثار باستانی علاقمندید؟

می گوید کلاس سوم ابتدایی بودم که در مدرسه مان یک تقویم دیواری روی دیوار نصب کرده بودند که عکسی از سردر دارالفنون و در چهار گوشه آن تصاویری از آرامگاه حافظ، سعدی، فردوسی و خیام بود. آن زمان این عکس چنان در من اثر کرد که برایم آرزو شده بود که روزی بتوانم این بناها را از نزدیک ببینم. وقتی اولین بار به تهران آمدم روزی سوار بر اتوبوسی بودم و اتفاقی داشتم از کنار مدرسه دارالفنون می گذشتم، لحظه ای که ساختمان دارالفنون را دیدم مات و مبهوت شدم، فورا از اتوبوس پیاده شدم و ایستادم به تماشای این بنای زیبا. زمان از دستم خارج شده بود، به خودم آمدم دیدم حدود نیم ساعت است که جلوی این ساختمان محو تماشا شده ام. جرقه جمع آوری کارت پستالهای بناها، ساختمانها و آثار باستانی، خیابانهای مناطق مختلف تهران و شهرهای دیگر ایران از اینجا زده شد.
این را می گوید وکلکسیون و آلبوم های کارت پستالش را برایمان آورد، آنقدر زیاد است و تماشایی که دیگر جایی روی میزها و زمین باقی نمانده، می گوید: یکی از اتاقهای خانه به مجموعه من تعلق دارد و آوردن و جابجا کردن همه آنها نیاز به زمان دارد.

زمانی که آسمان تهران آبی مایل به سبز بود...

مسافر زمان هستیم و با دیدن مجموعه کارت پستالهای جناب بهرام خان مولایی از میدان فردوسی به پارک شهر می رویم، سرمان را بالا می کنیم و به آسمانی که آبی مایل به سبز است خیره می شویم...

آلبومها را یکی پس از دیگری ورق می زنیم، دیدن خیابانها و میادین قدیمی تهران، مکانهای معروف و به وجد می آوردمان، لبریز از شوق و حظی وصف نشدنی می شویم، غرق می شویم، کوچه پس کوچه ها، خیابانها، ما را صدا می زنند و ما مشغول قدم زدن در دل تاریخ می شویم.
اضطراب به سراغم می آید، دلم می خواست وقتم تنگ نبود و آنقدر زمان داشتم که سر صبر و با فراغ بال می توانستم تک تک آلبومها را تماشا کنم و خودم را در تهران قدیم گم کنم. از سر در باغ ملی گرفته تا مدرسه دارالفنون و لاله زر و آب کرج و فیشرآباد و بستنی اکبر مشدی تا فتوتهامی عکاسخانه معروف میدان بهارستان.

"تاریخ به روایت بلیت"

هنوزدرحال مز مزه کردن طعم پرسه در تهران قدیم هستیم که مجموعه بلیت هایش را برایمان رو می کند ، بهرام مولایی این مجموعه دار خوش ذوق و سلیقه و با احساس آلبومهای بلیت را برایمان می آورد.

دلمشغولی های تمام این سالهایش را با دقت و ظرافت مخصوص خودش به ما نشان می دهد،سرهر بلیت که میرسد با صبر و حوصله توضیحاتی را برایمان ارایه می دهد.

روایت 50 سال سیستم حمل و نقل، 50 سال یعنی نیم قرن، نیم قرن ذوق و شوق و عشق وحوصله، باید عاشق این کار باشی که بتوانی چنین گنجی ایجاد کنی.

آلبومهایش را که می آورد نیم قرن تاریخ شرکت واحد تهران و حتی اتوبوسرانی شهرهای دیگر جلوی چشمانم رژه می رود ،قبل از آنکه آلبوم های بلیت های کاغذی را نشانمان بدهد چند قطعه سکه برنجی " بلیت قدیمی" را که از زمان جنگ جهانی دوم به جا مانده نشانمان می دهد و اضافه می کند:" این سکه ها متعلق به زمانی است که هنوز شرکت واحد به وجود نیامده بود آن زمان در تهران قدیم چند شرکت اتوبوسرانی وجود داشت که هر کدام قلمرو خاص خودشان را داشتند و سکه های خاص خودشان را هم ضرب می کردند. این سکه ها را به عنوان بلیت به مردم می فروختند و بعد مسافر وقتی سوار بر اتوبوس می شد آن را به شاگرد راننده تحویل می داد. در نهایت سکه ها دراخل قلک بزرگی می افتادند و دوباره به بلیت فروشی ها بر می گشتند.
آن سکه ها همین سکه های برنجی هستند که برق و رنگ و لعاب آن روزها را ندارند و رنگ و رخ کمرنگی بر چهرشان نشسته است.

بهرام مولایی این سکه ها را از مجموعه داران دیگری خریده است. اما به غیر از این سکه ها که از مجموعه داران دیگر خریداری شده، اصل بلیت ها در آلبومهای سیاه رنگ جناب مولایی با نظم و ترتیب جا خوش کرده. این بلیت های کاغذی را تک به تک و دانه به دانه خود بهرام مولایی جمع آوری کرده و از آن نگهداری می کند. آلبومهایی که شناسنامه و حافظه تاریخی شرکت واحد هستند.


از بهرام خان می پرسیم چه شد که به فکر جمع آوری مجموعه بلیت اتوبوس افتادید؟

او کمی فکر می کند و به خاطراتش در گذشته های دور مراجعه می کند،انگار سوار بر ماشین زمان می شود و به سفر زمان می رود و به سرعت پاسخ ما رابا خود می آورد.
او می گوید : "از سال 1342 بود که این کار را شروع کردم ولی جرقه و استارت این کار خیلی قبل تر در ذهن من خورده بود. ماجرا از این قرار است ، دوستی داشتم که از تبریز به منزل ما آمده بود، او 2 بلیت اتوبوس داشت که هر کدام با دیگری تفاوت داشت، یکی از آنها سبز رنگ و دیگری آبی رنگ بود، این به نظرم جالب و زیبا آمد و از آن زمان تصمیم به جمع آوری بلیت اتوبوس گرفتم."
او اضافه می کند: بلیت اتوبوس های تهران هم آن زمان با یگدیگر فرق داشتند.

اولین بلیت اتوبوسی که خریدم!

جناب مولایی از اولین بلیت های اتوبوسی می گوید که به قصد جمع آوری و ایجاد مجموعه خریده، او به خاطراتش مراجعه می کند و می گوید: فکر می کنم اولین بلیتی که خریدم مربوط به اتوبوسهای جاده قدیم شمیران بوده، اتوبوسهایی که از خیابان بهار می رفتند تا میدان قدس امروز.
بلیت هایی قدیمی با قیمتهای باور نکردنی مثل 2 ریال، 3 ریال و 5 ریال.


به این فکر می کنم که آدمهایی که روزگاری از این بلیت ها برای جابه جا شدن به محل کار، منزل، مهمانی یا دانشگاه استفاده می کردند شاید حالادیگر نیستند یا شاید سالها از مرگشان گذشته باشد ،کسی چه می داند! ولی این بلیت ها هنوز به موجودیت خود ادامه می دهند.
در این بین صدای جناب مولایی مرا به خودم می آورد، یکی از بلیت های 3 ریالی را نشانم می دهد و ادامه می دهد: "این بلیت 3 ریالی مربوط به خط میدان انقلاب تا کاروانسرای سنگی بود، سه راه کرج، که امروز به شهر قدس مشهور است".
بلیت های 5 ریالی نیز رفته رفته جایشان را به بلیت های 10ریالی می دهند و همینطور سالها از پی هم می گذرند تا روزگار به دهه 1350 و 1360 می رسد و بهای آن هم به مراتب بالاتر می رود.
آلبومها را یکی پس از دیگری ورق می زنیم تا به یک بلیت جالب و عجیب می رسیم که مربوط به اتوبوسهای دو طبقه قدیمی بوده است که راننده آن را با دستگاه ویژه ای در داخل کابین صادر می کرده، بلیت های عمودی عجیبی که ظاهرا لنگه اش در هیچ مجموعه ای پیدا نمی شود و منحصر بفرد است.

در میان بلیت های اتوبوس، بلیت های مینی بوسهای قدیمی هم دیده می شود، روی یکی از بلیت ها که نقش و نگار سبز و قرمزی وجود دارد نوشته "دلیجان".
به اینجا که می رسیم جناب مولایی می گوید: این بلیت مربوط به مینی بوسهایی بود که از میدان امام حسین (ع) فعلی تا میدان انقلاب امروز می رفتند. اوایل قیمت آنها 10 ریال بود ولی بعدا شد 20 ریال.
نگاه کنید، روی بلیت نوشته دلیجان..."

"از بلیت های یک رنگ و تک رنگ تا بلیت های رنگی رنگی زیبا"
یواش یواش به دهه 60 می رسیم، کم کم بلیت ها رنگدار شده اند و نقش و ترکیب تازه ای به خود گرفته اند.
سری بلیت ها از حروف الفبا تغییر کرده اند و نام گل به خود گرفته اند. مثل "سری لاله"
بعدهم نوبت به بلیت های بلوکی می رسد که یک تصویر روی یک ردیف نقش بسته است.


در آلبوم تمیز و مرتب آقای مولایی حتی بلیت های مخصوص کارمندان که غیرقابل فروش هم بوده دیده می شود.
لابه لای این آلبومهای انبوه و متنوع بلیت ، بلیت های اتوبوسرانی هایی چون ورامین گرفته تا شهرهای بزرگی چون تبریز و اصفهان و اهواز خودنمایی می کند.
روی یک بلیط دیگر هم نوشته "اتوبوس شهرک" که زمانی آقا بهرام برای خریدن آن تا ورامین رفته است. آن موقع این سفر 15 تومان هزینه داشته.

جناب مولایی در روزهایی که بازنشسته نشده بودند و در مخابرات خدمت می کردند حتی کارت مخصوص استفاده از اتوبوس را هم داشته و آن را حفظ کرده ولی با این حال از خریدن بلیت ها در زمان های مختلف غافل نبوده.


او می گوید: من همیشه سعی می کنم به چیزهای روزمره توجه ویژه داشته باشم، چیزهایی که شاید خیلی از آدمها به سادگی از کنار آن می گذرند.
او اضافه می کند: سالروز تاسیس شرکت واحد 20 فروردین 1335 است، در این روز تمام بلیت ها کاغذی شده ،من معمولا سعی می کنم هرسال در این تاریخ به شرکت واحد بروم و این روز را به آنها تبریک بگویم.
تاریخچه داستان بلیت ها که تمام می شود بهرام خان مجموعه کبریت هایش را برایمان می آورد. البته در این بین اشاره می کند که او تعدادی از کبریت هایش را برای نمایش از داخل کمد برایمان آورده.
او می گوید مجموعه اصلی ام را بسته بندی کرده ام و داخل جعبه ای برای محافظت در کمد گذاشته ام.
آنقدر مجموعه هایش زیاد و متنوع هستند که دیگر جایی روی زمین برای تماشای آنها نمانده است.

مجموعه کبریت های بهرام خان هم مجموعه زیبا و تماشایی هستند. انواع و اقسام کبریت ها که عمر برخی از آنها به 80 سال قبل هم می رسد، با نظم و ترتیبی خاص چیده شده اند، او همچنین آلبوم ویژه ای دارد که مخصوص برچسب های قدیمی حداقل 45 سال پیش هستند ،مملو از تصویرهای جهان پهلوان تختی،عکسهای آقا تختی در حالی که پهلوان خراسانی را فیتیله پیچ کرده در رنگهای مختلف به چشم می خورد. سری بعد هم مربوط به تصاویری آرام ومتفکر از اوست.
تصاویر جهان پهلوان تختی در 5 رنگ و 20 سری کامل است.
پس از دیدن تصاویر جهان پهلوان تختی از دنیای تصاویر و کارت پستال و بلیط و تمبر و کبریت خداحافظی می کنیم و به مخابرات برمی گردیم.

حضور در جبهه ها برای برقراری ارتباط بین رزمندگان با خانواده هایشان:

آنقدر از مجموعه بهرام خان تعریف کردیم که کلا فراموش شد که جناب مولایی همکار بازنشسته مخابراتی هستند. لابه لای صحبتهای بهرام خان در مورد سالهای جنگ و دفاع مقدس صحبتهایی بینمان رد و بدل شد و دریافتیم که او در سالهای جنگ در جبهه حضور داشتند.
بهرام خان می گوید: سال 66 در منطقه سنندج، سردشت و پیرانشهر حضور داشتم وظیفه ام برقراری ارتباط بین رزمندگان با خانواده هایشان بود،رزمندگانی که از منطقه عملیاتی به شهر می آمدند و می خواستند با خانواده هایشان ارتباط بگیرند ما این افتخار را داشتیم که این ارتباط را برقرا کنیم.
از او می خواهم کمی در مورد حال و هوای آن روزهای جبهه برایم تعریف کند، او می گوید: من مدت کوتاهی در جبهه حضور داشتم ولی همان هم برایم خاطره انگیز است و لحظه به لحظه اش را به یاد دارم. او اضافه می کند: جبهه هر روزش خاطره است، جایی که ما حضور داشتیم بالای تپه بود، آنقدر هواپیماها نزدیک به ما پرواز می کردند که می توانستیم به راحتی و در فاصله کم تردد هواپیماها را بالای سرمان مشاهده کنیم.
زمانی که در سنندج بودم یکبار چنان عراق 5 منطقه در سنندج را زد تمام اطراف پر از ترکش شده بود من تکه از آن ترکش ها را با خودم به تهران آوردم و هنوز با دیدنش به یاد آن لحظه می افتم. ولی با این حال زمانی که ماموریتم تمام می شد و زمان بازگشت فرا می رسید دلم نمی خواست به تهران بازگردم ،دلم می خواست بیشتر در کنار رزمندگان حضور داشته باشم.


"پناهگاه سازی در تهران"

از او می پرسم با توجه به اینکه دستی برفعالیتها و کارهای ساختمان داشتید آیا هیچگاه پیش آمد که در مخابرات از این حرفه و هنرتان استفاده کنید؟
بهرام خان به پناهگاه سازی در دوران جنگ برای مدارس و برخی مناطق شهری اشاره می کند و می گوید: در زمان جنگ هر سازمان وزارتخانه موظف به ساخت یک سری پناهگاه برای مدارس و مناطق شهری بود که مخابرات منطقه 12 شهری را تقبل کرده بود. او به ساخت 53 پناهگاه زیرزمینی به قول خودش محکم و قرص و استخوان دار به کمک همکارانش در مدارس منطقه 12 اشاره کرد. همچنین به ساخت 5 هزار جان پناه در منطقه کردان و کاووسیه کرج و ساخت سکو برای برپا کردن چادر برای سازمان هلال احمر اشاره کرد.

از او درباره اوقات فراغتش می پرسم،در زمان فراغت معمولا به چه کارهایی می پردازید؟

او می گوید: از آنجایی که به شعر و تاریخ علاقمندم اوقات فراغتم را با خواندن اشعار حافظ و رباعیات خیام با مطالعه تاریخ ایران پر می کنم.


یادگیری خوشنویسی در 80 سالگی

از دیگر فعالیت های جناب مولایی خوشنویسی جسته و گریخته است که از مهرماه امسال تصمیم گرفته رنگ و بویی جدی تر به آن بدهد.
او در این خصوص می گوید: "سالیان سال بود که به هنر خوشنویسی علاقمند بودم، در سالهای گذشته مدتی به فراگیری خوشنویسی با قلم درشت پرداختم ولی به طور جدی دنبال نکردم ولی خوشبختانه از ابتدای مهرماه امسال قرار است به طور جدی به فراگیری دوره خوش در خوشنویسی بپردازم و در کلاس حضور پیدا کنم."


به عنوان کلام آخر چه صحبتی با بازنشستگان دارید؟

بازنشستگی دوره خوبی است، زمان آرامش است، زمان به ثمر رسیدن تلاشها و نشستن و تماشا کردن و لذت بردن از زندگی است، زمان بودن بیشتر در کنار عزیزان، فرزندان و نوه هاست، از بازنشستگان عزیز می خواهم لحظه لحظه بودن در کنار یکدیگر را قدر بدانند. مواظب سلامت جسم و روح خود باشند، ورزش کنند، تغذیه سالم و سبک زندگی سالم داشته باشند. بیکار نمانند، هیچ گاه برای فراگیری هنر یا حرفه جدید دیر نیست، دنبال علایق خود بروند و فکر سن و سال را نکنند، هیچگاه دیر نیست.

مصاحبه و تنظیم: سمانه کلانتری

عکس از: غلامرضا خلیفه

11

 


١٢:٣٢ - چهارشنبه ١٧ مهر ١٣٩٨    /    عدد : ١٠٥٣٨١    /    تعداد نمایش : ٩٩٥


کاربر مهمان
1398/07/18 8:56
0
2
با سلام و آرزوی سلامتی برای همکار بازنشسته عزیز و تشکر بابت این گزارش زیبا و خاطره انگیز/نیکان
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




دسته‌بندی اخبار داخلی

دسته بندی مطالب

اشتراک در خبرنامه پیام آنلاین

با عضویت در خبرنامه پیام آنلاین از آخرین مطالب بلاگ و رویدادهای مهم دنیا با خبر شوید